تبليغاتX
دستادست
عشق نامه های من برای تو که دستادست هم می گردیم هر غزل واژه را

گاهي دل آنقدر سنگين مي شود كه تو فقط مي خواهي بخوابي د ر برانكاري ؛ بگذارندت توي يك بنز مشكي بزرگ و ببرندت به قطعه اي خاكي و بخوابانندت توي يكي از آن قبر ها و خاك بريزند روي سپيدي كفن تن سردت و تو حتي گوشه ي چشم چپت را هم يواشكي باز نكني تا براي آخرين بار ببيني اش . فقط چشم هايت را ببندي و به نرمي پنبه ي توي گوش هايت فكر كني و به خدا كه تمام عمر صدايش كردي و خواستي صدايش را بشنوي .

گاهي دل آنقدر خسته  مي شود كه تو تمام موهاي سياه و لخت سرت را سنگين و سپيد حس مي كني ... ميروي كوتاهشان مي كني و هر آدمي كه تو را مي بيند مي گويد باز هم كوتاه...و تو فقط پلك مي زني و لبخندي. خودت را توي آينه هم نمي بيني. حتي صبح ها سرت را پايين مي گيري و مسواك مي زني تا چشمت نيفتد توي چشم خودت... روسري اي مي اندازي روي سرت و مي روي بيرون . اگر هم چشمت به آينه بيفتد آنقدر تكراري و كسالت چهره ات مي ريزد توي چشم هاي نگرانت كه سير مي شوي بي آنكه ناهار بخوري . شب خسته باز مي كني روسري را از سرت و بي آنكه شانه بزني به هم ريختگي كل روز را از موهايت ؛ مينشيني روي صندلي اتاقت كتاب و نوشته اي باز مي كني تا هيچ كسي نيايد بپرسد چيزي. مي خواهي با تنهايي و پريشاني مو هاي كوتاهت تمام كني بيهودگي روز رفته ات  را ... بي آنكه به فردا فكر كني دراز مي شوي و خستگي را مي خواهي بريزي در خواب وببري مدتي از خود گرفته ات ... نميشود اما. خواب هم ياري ات نمي كند . بغض ميكني و دست مي كشي روي سرت  روي  موهاي شكسته و كوتاهت .

گاهي دل آنقدر شكسته مي شود كه تو ديگر به سوزشش عادت مي كني . مثل درد سرت كه گاه به گاه مي آيد آنقدر پايكوبي مي كند در سرت كه تو بي حال دستت را مي گذاري روي پيشاني ات . گاهي آنقدر دل ميشكند كه تو شكسته مي بيني تمام خودت را . مي نشيني با سردي چاي داغي مي خوري . دوستي نه خيلي نزديك مي آيد كنارت كمي از فيلم هاي تازه ديده مي گويد. تو گوش ميدهي و گاهي هم حرفي ميزني و چقدر تعجب مي كني وقتي آن دوست نه خيلي نزديك  به تو مي گويد تو خيلي شبيه ميناي فيلم كنعان هستي.... فيلمي كه تو 5 بار در سينما ديدي اش و كم نبوده اند دوستاني كه دوستش نداشته اند...

.....گاهي  ... از روزمرگي خسته اي ... ولي يك ماسك برمي داري ميكشي روي صورتت و در روز مرگي گم مي كني خودت را ، فكر ها و ايده هايت را ، بغض ات را ، انرژي ات را همه چيزت را....رانندگي مي كني ...گاز ميدهي ... ترمز مي كني ... مي افتي در چنگال تيز و كلافه كننده ي ترافيك ها بوق ها...شلوغي ها...  کلافه می شوی تو هم بی راهنما می پیجی تمام گاز توی لاین بغل... تو هم می شوی یکی مثل آنها...

شاید هم تو خودت نیستی.

~  بی تا  ~  یکشنبه 11 اسفند1387 ~  21:44  ~  

صفحه ی کهنه ی یادداشت های من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

.....

خیلی ها رفتند... خیلی از اون هایی که دوستشان داشتم :

  • او  که گفت : " ناگهان چه زود دیر می شود "

قیصر امین پور رفت و تا آمدم به خودم بیایم دیر شده بود.

  •    او که می گفت : " هلیا... هلیای من... " 

نادر ابراهیمی که با " بار دیگر شهری که دوست می داشتمش " زندگی کردم و بیش ۱۰ بار هدیه دادمش به دوستان دور و نزدیک به بهانه های مختلف.... عاشقانه اش را آرام خواند و رفت .

  •  " خدایا یه چرخش... یه اینوری یه اونوی "

  آخ...نه ! خسرو شکیبایی... در پیچ جاده چالوس که برفی بود  فرمان را رها کرد و... راننده کامیون که ترمز کرد...  بعدش  زد به دریا.... نه نه آخرش علی او را کشید بیرون از آب  . پس کجاست؟ کجا رفت ؟

 

خیلی ها رفتند... خیلی شب ها باران بارید... خیلی انتظار کشیدم... نشد... تکه ی گمشده ی پازل کوچک ۳ تکه ام پیدا نشد. همه جا راگشتم حتی توی آلبوم کودکی ام را... روی تلوزیون... روی طاقچه ی اتاق کوچکم ... پیدا نشد.گریه کردم... دعا کردم... نذر کردم ... قهر کردم با خدا ... قول دادم ... شرط کردم... نشد.

حدود ۶ ماه دستادست تنها ماند.

انسان های دوست داشتنی زندگی ام رفتند... تکه ای از پازل ۳ تکه ام گم شد و پیدا نشد...فروغ و حافظ خوانی شبانه هم دیگر آرامم نمی کنند. هامون را دیگر نمی توانم ببینم... تکه هایی از بار دیگر شهری که دوست می داشتم را دیگر نمی توانم بخوانم... مانده ام... معلق... معطل... خسته... دوستان قدیمی نیستند . فردا تولدم است...تو هستی هنوز گر چه تب آلوده ای و خسته خودت .... دستادست هنوز هست...

...باز باران می آید. نفسم گرفته. دلم فقط کمی هوا می خواهد... کمی هوا ... هوا می خواهد دلم .

~  بی تا  ~  شنبه 16 شهریور1387 ~  18:26  ~  

گفت : "سیصد و شصت و پنج  تا " یا مقلب القلوب ..." را گفتی دعا کن "!

گفتم : " سیصد و شصت و پنج تا ؟؟!!"

گفت " آره"

دوست دیگر گفت :" نه بابا  همون یک باره !"

دوباره گفت :" نه ! این بار  سیصد و شصت و پنج بار بگو! تو"

تو دلم گفتم این بار سیصد و شصت و پنج بار می گویم .

........

........

ساعت از نه و بیست دقیقه و ۱۸ ثانیه گذشت. فقط خیره بودم به سالی که گذشت . به روز هایش، به خالی هایی که ماند و دیگر با هیچ چیز پر نمی شود، به چیز هایی که ترک برداشت و بندشان زدم برای  دل خوش کنی اما خودم می دانم بند زده اند، به چیز هایی که ماند ،به چیز هایی که رفت ،به حرف ها ، مه ها ، داد ها ، بغض ها ،به خدا که می دیدم و نمی دیدمش ،به جاخالی ها ،به دست هایی که نبود آن زمان که می خواستی باشد، به خواب ها و تبخال ها ... به خستگی ها ،به مسکن هایی که خورده شد به شب هایی که فقط حافظ بود هم نشین بی خوابی ام.

سال گذشت و سالی دیگر آمد بدون اینکه جرات سال های پیش را داشته باشم برای خرید ماهی سرخ کوچک تا مبادا ببینم که یک روز یک وری افتاده روی آب ، سال گذشت و سالی دیگر آمد بدون سرودن شعری نو ، بدون اینکه باد دلتنگی هایم را ترانه ای بخواند ، سال گذشت و سالی دگر آمد بدون اینکه سبزه ای سبز کنم .

 سال گذشت و سالی دیگر آمد بدون اینکه به تقویم جدید نگاهی بکنم ....

......

......

سالی آمد که من حیران و پرت از آمدنش چرخ می خوردم در تلخی های قطرات سال پیش که می چکید ته گلویم و روزها گرفته بودند دست و پایم را و می چکاندند به زور تلخی هایش را بر زخم های گلویم که انکار می کرد حقیقت شان را.

سال هزار و سیصد و هشتاد و چند... چه اهمیت دارد وقتی انتظار شنیدن زنگ تلفنی را می کشی و انتظارت چون سنگ می خورد بر وسط پیشانی ات که نمی دانی چند خط دیگر رویش نوشته شده...چه اهمیت دارد وقتی روز سوم سال ،دوستی با اس ام اس برایت می زند "الان که ۱۰ و نیم شب هم گذشته" در حالی که ساعت من ۹ و نیم را نشان می دهد .

سالی دیگر آمد بدون اینکه من حتی یک بار  " یا مقلب القلوب..." را بخوانم چه رسد به سیصد و شصت و پنج بار.

هنوز اما دستادست هست... بهانه اش که تو باشی هستی و دیگر چیزی نیست.

~  بی تا  ~  پنجشنبه 8 فروردین1387 ~  16:3  ~  

...من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد

سرمای غریبی است و من آخرین مطلبم برمی گردد به مرداد ماه ، زمانی که هنوز روز ها گرم بود و بلند... و حالا سرمای غریبی است به چشم همه، اما به چشم های من غریب نیست این سرما ! دلیل دارد این سرمایی که می لرزاند تا بن استخوان ها را، دلیل دارد این سوز شانه خم کن ، دلیل دارد این زمستان بی سابقه به چشم رسانه ها در نیم قرن اخیر. دلیل دارد این سوز که هر چه می پوشی باز سردت است و تنت مور مور می شود. دلیل دارد ... من ایمان دارم :

... ودر سوز...

 ودر این سرما...

 ودر این روز های غریب ...

 ماشین های تک سر نشین...

غروب های رفتن تاکسی  ها و گم شدنشان در ترافیک...

عصر های کارمندان خسته ایستاده در سوز حاشیه ی خیابان و چشم انتظار ماشین...

عصر های ماندن مادر با کودک از مهد و مدرسه برگشته اش در انتظار اتوبوس...

 حتی روز های نبودن  ماشین در آژانس

 روز های چراغ قرمز ...

روز های ترمز...

روز های پیچیدن ماشین ها در هم ... پراید و پیکان و پژو...

روزهای پوزخند زدن افسر راهنمایی و رانندگی بر سوار نکردن  مسافر راننده تاکسی عصبی و خسته...

روز های ذره بین روی چکمه های تا زانوی جنس دوم...

روز های دختر و پسر های نشسته در کافی شاپ و منتظر خالی شدن گوشه ای دنج... 

 روز های طولانی تر شدن صف های گرفتن ویزا...

روز های شال گردن و کلاه و پیاده روهای یخی...

روز های سرد بی خورشید...

 سرمای  غریبی نیست.

~  بی تا  ~  چهارشنبه 26 دی1386 ~  19:51  ~  

می خواهم بروم . درست مثل حمید هامون . بزنم به جاده چالوس ، یا به جاده ای خلوت تر ، اما پیچ در پیچ تر ، پر دره تر و برفی... برفی... برفی می خواهم جاده را.

خوش بحال ... دوستی مسافر که چمدانش بسته و آماده است و خاک سفر را هنوز پاک نکرده از کفش هایش و چند قطعه لباس و چند جلد کتابش را حتی ، گذاشته آن طرف آب تا برود دوباره. برود. بنشیند در کافه ای یا شاید در اتاق کوچک اما مستقل خوابگاهش . با تمام فکر مشغولی هایش بنشیند ، حرف بزند برای دوستان آن ور آبی و این ور آبی ... قهوه درست کند در اتاقش . دلتنگ شود گاهی حتی. و درس بخواند ، بخواند، بخواند.

عجیب است که اسم زن " آبی" کیشلوفسکی به یادم نمانده ، ولی بد در ذهن خیسم راه میرود ، بد شنا میکند هنوز در آب ، بد گریه می کند ، بد گریه نمی کند ،بد گردن بند عشق را می سپارد و میرود....

به زاینده رود فکر می کنم بیشتر از هر وقت و دوست دیگرمان که نشسته آن طرف این میز کوچک چهار گوش و سعی میکند با شیطنت هایش پارازیت بفرستد شاید ، روی موج ابر های نهان درخشش سیاه چشمانش. نمی دانم چرا بغض دارم از دیدنش. بی دلیل در کیفم را باز می کنم و دو سی دی می دهم به او که هنوز عشق فیلم تنها عشقی است که با خود دارد و وفادار مانده به او و تنهایی هایش. یکی از سی دی ها را دیده ، برمیگرداند. می خواهد باز شرط ببندد با من، شوخی کند، حرف بزند ، حرف می زند اما من ... به زاینده رود فکر میکنم ، به آدم ها ، به خیابان، به چهار باغ، به صدای بلند این ۱۵ نفری که سه میز را به هم چسبانده اند و کافه را با صدایشان گذاشته اند روی سرشان: از مهاجرت می گویند، از ماندن ، رفتن، از اینکه چیزی به اسم وطن وجود دارد یا نه، از مرزها که باید دید یا نباید دید، از دموکراسی می گویند... بحث می کنند... روی حرف هم خط می اندازند ... دوست همراهمان تذکری داد بهشان که :" آرام تر... فضای کافه را بهم ریختید... ما در میز کوچکمان هم صدایمان به هم نمی رسد" اثر بخش نیست این تذکر. تا اینکه یکی شان که از مقابل میزمان می گذرد صدایش می کنم :" آرام تر حرف بزنید و دنیا را عوض کنید... صدایتان سخت مزاحم است " چشم  را که می گوید و می خواهد برگردد سمت میزشان تا تذکر مرا به دوستانش برساند می گویم: " شما از دموکراسی حرف می زنید!؟" سر به زیر می اندازد . ومن شرم را میبینم از نگاه روی زمینش!

به کافه کتاب فکر میکنم ، به آموزشگاهی کوچک ، به... که می خواست پا بگیرد ، هنوز هم می خواهد شاید اما تا به دنیا آمدنش معالجه ای طولانی مدت لازم است ، شاید هم معجزه ای. درست مثل زنی  نازا که روز و شب به خالی رحم اش فکر می کند ، خواب جنین می بیند و با سینه های خالی اش حرف می زند و گریه می کند . زنی دیگر با سه بچه شاید، کلافه است و می خواهد پرت کند خودش را گاهی از روح مادرانه اش.

تو هم نشسته ای این طرف میز کوچک چهار گوش که یله شده سنگینی مان رویش. ساندویچی دو نیم شده روبرویت و چشمان محزون و عاشقت باز کنار من است با دست خطتت که مانده در میانه ی کتاب " در انتظار گودو " که می خوانمش این روزها .

جوان های شبه روشنفکر آشکارا صدایشان آرام گرفته... به چشمان ریز آن جوان فکر میکنم که رفت و نمی دانم تذکر من را با چه جملاتی به آن ها رساند که تا این حد ثمربخش بود.

جای خالی دوست مسافرمان خالیست تا از سر بگیریم بحث " عشق " را از نگاه شکسته ی هر کداممان با خرده شکسته های تجربیاتی که حملشان می کنیم در بایگانی ذهن مان که روزی خاک می شود.

~  بی تا  ~  دوشنبه 22 مرداد1386 ~  0:13  ~  

باد می آید. صدای ساز اما انگار جلوی ویرانی را می گیرد . شاید هم صدای ساز میان ویرانی می چرخد تا که سرت گیج برود و برگ های سبزند که می ریزند انگار روی نت های این نیمکت چوبی . باران می گیرد نه در چشمانت اینبار ، که بر روی چای نیم خورده ی لیوان و بر روزنامه ای که دیگر غروب شده و خبر های روزش رو به کهنگی ست . راستی ! روزنامه ها چه زود پیر می شوند .

 کتاب نت زیر میز چوبی می رود . ساز اما می ماند زیر باران ، نزدیک لب و نت ها می آیند ، خیس می شوند ، حرف می زنند و راه می روند در فضا و نمی دانم کجا می روند اما می روند آن بالا بالاها. 

       شنبه است امروزو باز شروع یک هفته ی دیگر که تو نمی دانی تا آخرش را خواهی ماند روی این خاکی یا نه. باز شنبه است و شروع هفته ای که نمی دانی چطور پر می شود صفحات ورق خورده ی تقویم .

باد می آید و چه نازک روحی دارد آنکه سرود :  "بی تابم آنچنان که درختان  برای باد"                            

به سیاهیه انتهای چادر زنی می نگرم که بازی می کند در باد و کشیده می شود با زن که رد می شود خسته از کنارمان در باد . درختان تاب می خورند ، شاخه ای کوچک می شکند و من به کلاغی فکر می کنم که ساعاتی پیش دیدمش ، خیس بود و انگار دیگر بالش یارای پریدن نداشت .

پریدن ... پریدن... رفتن... ماندن... بودن... نبودن... و این شب که آمده باز با چمدان سنگینش  و نشسته روی آسمان ، کنار خدا که دلش گرفته زیاد از این پایین ها و سکوت کرده همچنان.

" خدا کنه بارون نیاد! "

مردی گفت که رد شد از پشتمان و صدایش پیچید در باد .

 

~  بی تا  ~  یکشنبه 13 خرداد1386 ~  0:0  ~  

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان 
جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز

آفتاب بیرحمانه گرم است. از آن آفتاب هایی که بیگانه ی کامو را به آدم کشی واداشت. آفتاب بی رحمانه گرم است. خیابان ها شلوغ ... میدان ها شلوغ... آدم ها خسته... بوغ پشت بوغ... آفتاب بی رحمانه گرم است... و ناگاه.... ضربه ای از کنار میخورد به چهار چرخه ی رنگ پریده ی فرسوده ای که ساخته خلوتی برای ما. ماشین مان میچرخد. فرمان در دست لرزان توست و خدایی که باز صدایش میکنم در دلم. وانتی  از سمت چپ خورد به ما ... و باز تلنگری به خلوت عاشقانه ی ما در این آشفته بازار. همه میچرخند... همه میروند... همه باز بوغ میزنند و ما آن وسط زیر گرمای بیرحمانه ی آفتاب در انتظار افسری خسته تر از خودمان ایستاده ایم به انتظار.

آراممان به هم خورد باز.

...و چهارچرخه ای خسته مان بد زخم برداشت.حالا قهر کرده انگار در عقبش باز نمیشود حتی.

افسر می اید. نگاهی میکند گذرا. سر این افسر هم درد میکند انگار. ما مقصریم. تو می آیی حرف بزنی. افسر گوش نمیدهد. و میگوید خسته است از این تصادف ها ، از چرخیدن در این خیابان ها ، گوش نمیدهد ، می خواهد برود. می خواهد فرار کند انگار. تو آرامی چشم هایت اما ملتهب. من اما بی تاب و بی قرار .

آفتاب بیرحمانه گرم است.

" خدایا یه معجزه، یه این وری ، یه اون وری "  هامون میگفت با خودش در پیچ جاده در سرمای زمستان... در انتهای راه... در اوج استیصال... در اوج عشق... در بیکران تنهایی . چقدر دوستش دارم هامون را.

نشسته ایم تو ماشین. من به داد کشیدن حاتمی کیا فکر میکنم که چند روز پیش گفت :" من داد می کشم گاهی در تنهایی خودم اما چند روز پیش در خیابان بودم و سوار بر موتور . خیابان شلوغ... صدا به صدا نمی رسید . کلاه ایمنی سرم بود... کسی من رو نمی دید ... داد می کشیدم داد... و گاز میدادم و میرفتم."

آفتاب رفته حالا.

~  بی تا  ~  یکشنبه 6 خرداد1386 ~  20:51  ~  

 
har ruz, be vije emruz ke haalemun kheyli bade
be khaatere
...chiz haaii ke nadaaram
...chiz haaii ke daaram
... va chizi ke hastam
 
 
 
mote'assefam BI TA ye man
 
 
روزهای داغ و تب آلود من و تو... ادامه دارد همچنان.
 
چه دارم که بگویم جز اینکه میلم را چک کردم و این چند خط را دیدم ... چه دارم بگویم من...
~  بی تا  ~  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ~  23:3  ~  

آینه پیر می شود

از خاطره ی خسته ی چشمانت

نمی رسد این جاده خیس  انگار

به انتهای کوچه ی بعد از بیداری

 

نیستم من

با این جهان

 که آسمانش آنقدر بلند است

که نمی رسد  حتی خواب آدم به خدا

 

نیستی تو

کنار این راه

تا دستی تکان دهی

برای قطاری که می رود تند

تند تر از باد

و نیست دیگر در آن

 دختری که روسری اش مشکی بود

و چمدانش کوچک و سنگین

و نداشت سیگاری کنار بهانه هایش .

~  بی تا  ~  چهارشنبه 22 فروردین1386 ~  20:8  ~  

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنیم.

 

پیش سال بود در یک چنین روزی که دستادست زاده شد از ذهن خسته و پر التهابم...

  •  در بزرگ کردنش کوتاهی نکردم. چه کنم اما که اکسیژن کم بود برای ریه های ضعیفش که پر  از عشق - غزل بود.
  • چه کنم اما که حوصله نمی آمد تا کمکم کند بزرگش کنم... چه کنم اما که تنها بود و کسی نمی آمد آرامش کند در شب هایی که من از بغض ماه پرت میشدم در کابوس های شبانه.
  • چه کنم اما که مریض بود و من به جای گذاشتن مرهم در یادداشتی تازه و به جای پاشویه کردنش خودم تب می کردم و دور خیابان ها می چرخیدم... میچرخیدم نه در چرخ فلک ... در میان قطرات سرم که می چکید همچون نقل از بیمارستانی در شریعتی تا سرگیجه ها :"دکتر نیست! آرام باش... آرام...آرام بخش..." .
  • چه کنم اما که در جاده ی چالوس باران نم نم بارید و من دور بودم ازش  تا بنویسم چیزی... تا نترسد از تنهایی و سیاهیه لباسش ....تا برایش ترانه بخوانم ... دور بودم در جاده ی خیس چالوس... که ماشین لیز خورد... ترمز... داد زدم "نترس دستادست. نترس !  هیچی نیست..." ماشین لیز می خورد در پیچ های جاده... داد زدم نترس و باز کردم کمربند ایمنی را تا ...تو بمانی از دستادست مراقبت کنی. دستم را دور سرت گرفتم تا  سرت ضربه نخورد.... غافل از اینکه ممکن است پرت شوم  از پنجره روی باران های پاییزی . کوه بود ... تو زنده خواهی ماند... دستادست به عشق تو آمده... کوه بود و پرت شدن من روی قصه مان و چرخش ماشین... نه... نه... چرخ های ماشین روی هوا ،  تکه سنگ ها ی کوه و خرده شیشه ها روی ما... و قدرت عشق... و باز نفس... و حیرت تمام رانندگان جاده و اطرافیانمان..."معجزه است! مگه میشه! ؟سالمند هر دو! " "یکی از شما در این ماشین نفسی آسمانی دارد و..."
  • در بزرگ کردنش کوتاهی نکردم ، چه کنم اما که آنقدر خسته ام که نمی توانم بخوانم حتی قصه ای برایش، چه برسد به اینکه از شهریور ماه تا آلان چیزی بنویسم بر رویش...
  • چه کنم که به جای غصه ، دستادستم در این لباس مشکی، نامه ای از عشق من و تو را بخواند.
  • چه کنم دربرابر بهانه گیری هایش برای شنیدن شعری تازه... چگونه برایش شرح دهم عمق خستگی ها را.
  • چگونه بهش بفهمانم که تنها رهایش نکردم میان این همه وبلاگ رنگارنگ... چگونه توجیه کنم این سکوت ۵ ماهه را.
  • چه کنم که بغض دارد... چه کنم که امتداد بغض  هایم در اوست.
  • چه کنم که بهش بفهمانم مهم نیست که بهش سر بزنند یا نه.

چه طور به دستادستم بفهمانم که تنها نیست، که  من و تو یه یادش هستیم هنوز... 

چه کنم که اندکی تبش پایین بیاید... چطور بهش بگویم که تبش از من است...و غمش از توست که زمین رویت سنگینی می کند.  

حالا امشب تولد وبلاگم است. یک ساله می شود. تو هم امروز تولدت است .

 چند ساله می شوی معشوق غمین من ؟؟  آرام بگو... آرام.

~  بی تا  ~  دوشنبه 23 بهمن1385 ~  17:33  ~  

نمیشود انگار که بنویسم.

نمیشود.

فرهاد که خواند:" سقفی اندازه ی قلب من و تو / واسه لمس طپش دلواپسی" فکر کردم می شود در این روزهای تب آلود و خسته و مه آلود چیزی نوشت. اما... نه نمیشود انگار.

تولد ۲۳ سالگیم پر از کاغذ کادو های رنگی بود اما من...سپید می دیدم و سیاه همه شان را. و تا آخر در آن کافه ی نیمه تاریک گیج می رفتند آدم ها... کادو ها... سکوت ها... خنده ها... گیج میرفتند  کاش می شنیدند  داد فرهاد را توی گوش هایم: " صفحه ی کهنه ی یادداشت های من ، گفت دوشنبه روز میلاد منه / اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه ... آخ اگه بارون بزنه" گیج میرفت میز و آدم ها و.... گیج میرفتند و پرتاب میشدند از آنجا تا  قطره های آن سرم که دو ساعت پیش از آمدنم به کافه ، رفت و حل شد در خونم....پرتاب می شدند از آنجا تا  آن گوشه ی خلوت و بی درخت و خاکی، که سخت این روزها انتظارش را میکشم. کاش  خالی بماند آن قطعه  تا... ... .... کنارش که پر شده اما شاید...

عروسکی که روز تولدم دادی را اما بغل میکنم و میبرم با خود. قول می دهم قول قول...

~  بی تا  ~  جمعه 24 شهریور1385 ~  17:21  ~  

موهای کوتاه سیاهش پریشون تراز همیشه ریخت روی پیشونیش.دستش را روی میز چوبی تکیه داد و چشمش را انداخت به یکی از شاخه های درخت آن اطراف. بعد با بغض گفت:"می دونی اگه الان پری مهربونه بیاد ازش چی می خوام؟!"

"ازش می خوام یه کلاغم کنه!... کلاغا! نه یه کبوترخوشگل که دور گردنش یه طوقه ی رنگی داره. یه کلاغ سیاه!" بعد تو دلش قارقار کرد. یه سیاهی آمد جلو چشمش. بلند تر قار قار کرد. سیاهیه پر رنگ تر شد... قار قار... سیاهیه خیس شد. گرمیه هوا بود روی گونه هاش یا... به سر رسیدن قصه ها فکر کرد، به خونه ، به نرسیدن... دیگه قار قار نکرد.

کلاغی از پشت بهش نزدیک می شد.

~  بی تا  ~  دوشنبه 26 تیر1385 ~  17:28  ~  

دیروز من و تو بودیم و سنگ و سکوت و کوه...

دیروز من وتو  بودیم و داراباد و سکوت تو و شیطنت های من...

دیروز من وتو بودیم به همراه دو همرهی که هر کدام داستانی ناتمام دارند در جیب شان و می ترسند یا که شک دارند از پا گذاشتن در ابتدای جاده ای که پر مه است و نمی دانند هنوز که همه چیز این جاده به مه اش است...

دیروز من وتو بودیم  و آن دو دوست و فلاسکی داغ از چای و بدون لیوان !! دیروز ما بودیم صبح خنک و نان بربری و پای کوه  و دور از هر مغازه ای و  فراموش  کردن  پنیر یا کره ای !!

 دیروز ما بودیم و لواشک و گوجه سبز هایی که گاهی قل می خوردند از دست های ما تا آن پایین پایین ها!!

دیروز ما بودیم و صدای دور رودخانه و صدای نزدیک پرند ه ها. دیروز ما بودیم و سکوت و ترانه و شیطنت...

ما بودیم و خورشیدی که نمی آمد از پشت ابر بیرون!

دیروز ما بودیم میهمان خلوت کوه.

دیروز ما بودیم  و سنگ هایی که گاه قل می خورد از زیر پای یکی مان و نگاه نگران بقیه سفت می کرد زیر پای آنی را که خالی شده...

و باز راه و دویدن من توی کوه و نگرانی تو و خندیدن آن دو دوست.

دیروز ما بودیم و به خواست من صدای گرفته اما محکم دلکش که "آشفته" را می خواند .

و من و تو و آن عکس هایی که گرفتند از ما و ... خنده هایی که می رسید تا ابر ها که خیلی دور نبودند از ما!

دیروز ما بود و فریاد یکی از آن دو دوست که می خواست نشان دهد به من پژواک فریادش را میان دو کوه...وبعد فریاد کوتاه تر من برای شنیدن پژواک فریادم... وبعد دلنگرانی از این که مبادا سر آسمان درد بگیرد از این بازی ما!

دیروز باز من و تو بودیم و...

همین!

 

~  بی تا  ~  دوشنبه 12 تیر1385 ~  11:27  ~  

دستم و گرفت و گفت: "تو با اين 4 انگشتت خودكار دست مي گيري و مي نويسي؟!"

گفتم:"اوهوم!"

و دستم را برد بالا و چهار انگشتم و بوسيد  : " پس قول بده هر شب يه چيزي بنويسي!"

به چهار انگشتم نگاه كردم و گفتم:" قول!! قول قول!"

و يكي از زردآلو هاي تو كيسه را كه از کیفش دراورده بود  درسته گذاشتم تو دهنم!  به لپم كه تو گرما سرخ شده بود و حالا با وجود يك زرد الو باد كرده بود نگاه كرد و خنديد!!
....چه گرم بود هوا!! وباز چه ترافيكي! از پنجره به خيابان نگاه كردم به ادم ها به ماشين ها و به خودم گفتم:" ديگر انگار گرماي هوا خيلي كلافه ام     نمي كند!!" 

و باز پيش خودم فكر كردم هرچقدر هم گرم شود هوا!! اصلا اگر برسد يكي از روزهاي تابستان به 100 درجه ي سانتيگراد بالاي صفر باز اما نمي رسد به داغي آن چهار انگشتي که قرار است هر شب بنویسند چیزی!

....دومین زردالو را هم که گذاشتم درسته گوشه ی لپم ، قیافه اش را جدی کرد و گفت:

" یه چیز دیگه ! .... همیشه باید زرد الو ها را درسته درسته بذاری گوشه لپت!!"

هر دو خندیدم! آفتاب گرم خرداد  تابید روی خنده هایمان و ما باز  بی خیال جیب  خالی  و روز های کدر  شدیم!! این بار بهانه مان کوچک بود اما شیرین! به بهانه ی یک زرد الوی درسته گوشه ی لپ !!  

~  بی تا  ~  چهارشنبه 10 خرداد1385 ~  21:1  ~  

انگشتر کوچک با حلقه ی باریک و با یک نگین کوچک فیرزه حالا نشسته در انگشت میانی دست چپم ، تو هم نشسته ای روی صندلی کناری و خط سوم را هم تایپ کرده بودی آن هنگام که من نوشتم الف انگشتر را.به پیشنهاد من قرار گذاشتیم یادداشت جدید وبلاگ هایمان را در یک مکان و در یک زمان بنویسیم...بی فکر و بی پیش نویس و پس نویس و ...بنشینیم در یکی از کافی نت های کوچک این آشفته شهر بزرگ و بنویسیم باز هم در آخرین غروب اردیبهشت...اردیبهشت...اردیبهشت ...ماه قدم زدن در کوچه  پس کوچه های شیراز... ماه گلاب گیری و کاشان و تور یک روزه که خواندم روی شیشه ی مغازه ای ۱۵۰۰ تومان و تو با همان خنده ی آرام همیشگی و با چشم های غمگین تر از همیشه گفتی:"بانو! ۱۵۰۰۰۰ریال..." دستم را که فشار دادی من بلند خندیدم و تو آرام گفتی :" برا همین چیزاته که دوستت دارم!"و من بلندتر خندیدم و زدیم قید کاشان را... و ماندیم در نمایشگاه کتاب و خردیم ۴۰۰۰۰تومان کتاب!!!اریبهشت من و تو در نمایشگاه کتاب شروع شد ۳۶۵ روز پیش و می خواستیم حفظش کنیم باز اردیبهشت و نمایشگاه و کتاب را...

تازه برگشته ایم... خسته ایم . رفته بودیم دمی بنشینیم کنار عطارو خیام و کمال الملک... رفته بودیم نیشابور تا چند روزی دور شویم از این آشفته بازار. رفته بودیم نیشابور...رفتیم به "قدم گاه" و من دستم را خیس کردم با آب آن چشمه ای که مردم دورش جمع شده بودند و پر میکردند کوزه ها و دبه ها و کیسه هایشان را از آب آن که شفا دهنده بود  و می گفتند"... امام رضا عصایش را به زمین زده و آن چشمه جوشیده و یا ضامن آهو از همان آب وضو گرفته و ..."هنوز هم آب آن چشمه عجیب گوارا بود وخنک.... روی نوک پا ایستادم و کشیدم خیسی دستم را روی پیشانی پر دردت ...

تازه برگشته ایم همین امروز صبح... آخرین صبح اردیبهشت. ومن هنوز چشم هایم به برق آن گنبد بزرگ و نورانیست انگار ...

تازه برگشته ایم همین امروز صبح... آخرین صبح اردیبهشت. و من هنوز گونه هایم خیس است از دیدن پنجره ی فولاد... که تو نشانم دادی و من رد انگشتانت را گرفتم و دیدم فقط آن همه دست را....

تازه برگشته ایم همین امروز صبح... آخرین صبح اردیبهشت. ومن هنوز مانده ام بی حرف... پر گریه همان طور که نزدیک ضریح... کلی حرف داشتم اما... دستم که خورد به ضریح بی حرف شدم و پر گریه...

....هر دو که برگشتیم رو به گنبد طلایی... باد می پیچید در آستین های کوتاه پیراهن سبزت ... نگاهت کردم که آرام پلک می زدی و نگاه می کردی حرم و گنبد را... حرفی زدم به امام رضا... که نمی نویسمش... باشد بین من و امام رضا!

 

~  بی تا  ~  یکشنبه 31 اردیبهشت1385 ~  18:46  ~  

هر چقدر هم خسته

باز باران دارد انگار

                     اين ابر

براي فنجان قهوه ي من و

براي باراني تو

كه خشك نمي شود

در تب اين روزها هم حتي.

 

 

 

باران باريد. از نوك موها تا روي پيشاني، تا گونه ها. تا پليور شيري رنگ تو! تا مانتوي سرمه اي من. تا ترانه ها و تصنيف هاي كنار زاينده رود باريد! تا سيني گرد و بزرگ تا توي استكان ها و روي قوري داغ پر از چاي زير سي و سه پل باريد! از پل خواجو تا سي و سه پل تا استخوان هايمان باريد! و ما ساكت شديم باز باران باريد. و ما ترانه خوانديم باز باران باريد. و دست داديم در دست هم باران روي دست هايمان باريد... دوستي شوريده حال تر از ما هم با ما بود! باران بر او و روي انتظارش هم باريد! باد بود وباران... باد بود و باران ... باد بود و باران ... مي خواستيم شب بمانيم كنار زاينده رود و زير ماه... نگذاشت باران! شديد تر باريد! باد امان نميداد! كنار زاينده رود شديد مي وزيد! مي وزيد! كنار زاينده رود خلوت بود! باد انگار مي خواست فقط ما باشيم و زاينده رود و خودش! همه دور تر راه مي رفتند! همه از توي پياده روي خيس مي رفتند. كسي نيامد آن پايين در كنار رود راه برود! باد و باران در هم بود! ترانه و سكوت ها ي ما هم! 5 صبح رسيده بوديم و بليط براي 1 و نيم بعد از نيمه شب گرفته بوديم! دوست مشترك هم گفت با ما برمي گردد! و هر سه مي خواستيم برگرديم با آخرين اتوبوس هر چه ديرتر... مي خواستيم كنار زاينده رود باشيم بيشتر... با باد و دور از آدم ها! اما...باران تند تر باريد... تند تر تند تر... روي خستگي...  روي ترانه ها...  روي دست ها ي ما.... و روي انتظار دوست همراهمان.بازگشيم نمانديم. با اتوبوس 9 شب باز گشيم... مي لرزيديم از سرما از خستگي از اين همه باران... ومن باز فروغ خواندم . و گريستم تمام جاده را روي پليور نيمه خيس شيري رنگ تو كه به زور گفتي روي مانتويم بپوشم تا گرم تر شوم ...و تو خود ماندي با پيرهن زرد رنگت و و لرزش خفيف استخوان ها. شب از پشت شيشه نزديك تر از هميشه بود.

~  بی تا  ~  چهارشنبه 16 فروردین1385 ~  14:9  ~  

 

چه بهاري را با هم شروع مي كنيم! و مي گذاريم عشق بتازد بر تمامي فصل ها!!

اين هم شعري كه بي تابي مي كردي خواندش را:

پشت خواب های اين همه بلند

 گردنه های اين همه سبز

جوانه زديم از هم

دورمان پر مه بود

وقتي بوسه تو

باريد بر نفس هايم

و ترانه شدي تو

كه خواندمت

براي درخت هاي عاشق بي هراس از باد

پلك زدي و من ديدم

كوه ها غبطه مي خورند

بر شانه هاي من كه آرامند و محكم

دردست هاي تو.

پلك بزن باز

پلك بزن

زمين منتظر است

بهار از چشم هاي توببارد!

 

 

~  بی تا  ~  یکشنبه 28 اسفند1384 ~  19:44  ~  

 

بخوان اين را امشب تا كمي آرام گيري ! فردا شب سبزينه شعري دارم برايت!!

بهار 
ازشكوه چشم هاي تو
 
باز مي آيد
 
تاشانه هاي كوچه هاي ارديبهشت
 
چيزي به دست هاي سبز تو
 
نمانده است
~  بی تا  ~  شنبه 27 اسفند1384 ~  21:32  ~  

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه كه ياد روي تو كردم جوان شدم

شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا

بر منتهاي همت خود كامران شدم

اي گلبن جوان بر دولت بخور كه من

در سايه تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم

قسمت؛ حوالتم به خرابات ميكند

هر چند كاين چنين شدم و آنچنان شدم

....

از آن زمان كه فتنه چشمت به من رسيد

ايمن ز شر فتنه آخر زمان شدم

 

دستم را گرفتي و گفتي:"سمبل ها!"

با خنده گفتم:" سمبل چي؟؟"

خنديدم. خنديدي. يك ساعتي ميشد كه در خيابان ها چرخيده بوديم پي سورپريزي كه من آخرش هم نتوانستم حدس بزنم. تعداد سئوال هايم از 20 تا هم گذشته بود و باز هم نتوانستم و تو با مهرباني هميشگي ات به رويت نياوردي و نگفتي اين جمله را كه من همه اش منتظرش بودم:" بيست سئوالي بودها!! نه شصت سئوالي بانو!" با خنده و هيجان گفتم:" بالاخره پيدا كردي سورپريزت را!!! هلاك شدم از بس چرخوندي من را دور خيابون ها!" و با شيطنت نگاه مي كردم مغازه هاي اطراف را تا در اين دقيقه هاي آخرشايد بتوانم بيابم سورپريز تو را.

گفتي:" بايد بنويسي امشب چيزي در وبلاگ! بايد بنويسي ها ... حواست كجاست شيطون؟؟! نتونستي حدس بزني ديگه !! الان مي رم مي خرمش برات! اول به حرفم گوش كن! " و نگاه من همچنان مي پريد روي ويترين مغازه ها!

...

يك عالمه ماهي مي رقصيدند در چشم هايم! كه تو گفتي:

"بدو ديگه! انتخاب كن! خودت انتخاب كن!" جا خورده بودم از سورپريزت.خم شدم. رفتم سراغ اون ماهي كوچك ها! نگاهي به چهره ي خسته و پر چين پير مرد فروشنده انداختم كه تنگ به دست منتظر انتخاب من بود. گفتم:" خود شما برام انتخاب كنيد!"

پيرمرد گفت :" هر كدومشو كه دوست داري برات مي گيرم."

تو همچنان ساكت ايستاده بودي.

دوباره به پير مرد گفتم:" شما دو تا از اينها برام انتخاب كنيد!"

....

تو ما شين كه نشستيم از تنگ ماهي ها كه توي كيسه اي، روي پاي من بود صداي شلپ شلپ مي آمد! و من همچنان مشغول شيطنت بودم و تو آرام مي خنديدي و حواست پيش ماهي هاي توي تنگ بود انگار.

خسته بودم خيلي! خيلي! خيلي زياد! اول روز بود كه همديگر را مي ديديم بعد از سفر 5 روزه ي تو به مشهد. كه تلخ بود و پر مه تمام روزهايش!خواب بوديم يا بيدار. سفر كاريت به مشهد در سنگيني اش همين بس كه وقتي باز گشتي و ديدمت از سنگيني ابر هاي چشمانت تمام شعرك هاي نيمه ام خيس شدند.تا مدت ها نمي توانستم چيزي بنويسم.فقط "ليلي و مجنون" مي خواندم. فقط خود مي دانم كه هر كاري كردم با كج خلقي ها و بهانه گيري ها و نخوردن ها و نخوابيدن ها يم كوتاه نشد كه نشد اين روزهاي چروكيده و مچاله ي نبودن حضور تو! آنقدر تلخ از هم جدا شديم كه تمام روزهاي نبودن تو باران مي باريد.

بهانه گيري مي كردم مدام. مي دانستم هنگام خداحافظي آنقدرگيج وآشفته بودي كه يادت رفت ببري انگشتر دست من را با خود، و همين پرشان ترم مي كرد. مي خواستم زير باران بمانم . مي خواستم بيايم پيشت اما... نميشد! و همين نشدن حال من را بد مي كرد و حال بد من حال تو را بد تر مي كرد.مي خواستم پريشان تر شوم انگار. مي خواستم تلخ تر بگذرد روزهاي نبودن تو! حال تو در آنجا بد و بد تر ميشد. دوستان مشترك گاه و بي گاه زنگ مي زدند از آنجا و حكايت پريشاني تو را نقل مي كردند. از نخوردن ها و نخوابيدن هايت مي گفتند... از درد ها و سر درد هايت! دوستان مشترك نگران هر دوي ما بودند... و نمي دانم چطور به تو آرامش بخشيدم كه من اين ور را سامان مي بخشم.و تو آرام تر شدي كمي. اما حس ميكردي چيزي را از تو پنهان مي كنم. در يادداشتت به من نوشتي:" سردرد هنوز هست و تو هم آنطور که گفتی، سبکتر و سرحالی؛ و من نمی دانم که چرا حس می کنم چیزی را از من مخفی نگه داشته ای! شاید یک بی حالی کوچک را، یا شاید هم یک دلتنگی بزرگ را!"

و من فقط در اين فكر بودم كه وقتي دلتنگي را تاب بياورم چيزي از عشق كم مي شود انگار. مي خواستم وقتي باز گشتي در باره اش حرف بزنيم با هم. وهمين بود آن چيز مخفي! تو كيلومتر ها از من دور بودي و ما بيشتر با اس ام اس هاي كوتاه با هم در ارتباط بوديم. اما تو از پشت آن اس ام اس هاي كوتاه هم انگار مي ديدي چشم هايم را! همان چشم هايي كه وقتي نگاهشان مي كني مي خواني هر آنچه را كه در دل هست!!!

....

 

حالا پيش هم بوديم باز بعد از اين سفر 5 روزه تو. باز شب شده بود. و ما در ماشين نشسته بوديم و دعا مي كرديم به چراغ قرمز و ترافيك نخوريم تامن باز دير برنگردم به خانه مثل هميشه !!!! خسته بوديم بوديم هر دو. و خيس از باراني كه تمام هفته پيش بر ما باريده بود. آرام گرفته بوديم حالا.من باز مي خنديدم بلند بلند. چشمانم به كيسه ي بزرگ و آبي رنگ روي پايت بود ... كيسه اي سنگين و بزرگ!! پر از سوغاتي!! از عروسك و آبنبات پیچپیچی و قره قوروت گرفته تا دعا و...مشك معطر آهو!! كه من فقط در غزل ها خوانده بودمش.

تو باز دركنار من پلك مي زدي !!!!

از تنگ ماهي ها هنوز صداي شلپ شلپ مي آمد.

~  بی تا  ~  دوشنبه 22 اسفند1384 ~  14:7  ~  

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

  • سه روز بی قرار و پریشان حال بودم! سه شب بی خواب و آشفته حال بودم!
  • ... حال تو هی سنگین می شد و سنگین تر!
  • ...باران می آمد گاه و بی گاه!
  • ...سعی می کردی آرامم کنی و نگذاری سرما بخورم زیر این باران!
  • ...سعی کردم سرما بخورم تا ...
  • تا...
  • تا....
  • گفتی هر چه بادا باد!
  • آرام گفتی  اما! نفهمیدم من!

برگشتی! نماندی کل هفته را!!!!!!

  • تنها! تمام جاده را شبانه برگشتی....تا
  •  تا...روز چهارم بود که آمدی!!!!!!!!!! اردو و بچه ها را رها کرده بودی.
  • ....
  • گفتم: وای! تو محل کارت بد نشه!؟
  • گفتی: چطوریییییییییی بانوی نا آرام من؟؟؟؟؟ خرگوش بی قرار!؟؟؟؟؟؟
  • ... گفتی: نمی شد! نمی شد! نمی شد بی تو.......
  • ...
  • ...
  • گفتی: حالا آرام تریم هر دو!
~  بی تا  ~  چهارشنبه 3 اسفند1384 ~  21:44  ~  

چند لحظه پيش آمدي....

بهم قول داده بوديم  پيش از رفتن تو بنويسیم براي هم!

نامه من كه در يادداشت قبل است .

تو هم  نامه ات راكه چهار صفحه ي  بلند دستخط شده بود خواندي برايم!

بعد گفتي:" تا ۵ عصر با هميم!!! تو تا مدرسه مي آيي و قبل از اينكه اتوبوس هاي مدرسه حركت كنند  سوار آژانست مي كنم! پس تا آخرين لحظه با هم!"

وقتي داشتي نامه ات را مي خواندي بهخط آخر كه رسيدي بغض كردي...بغض كردم...خواندي باز...نمي شد! خط جلو نمي رفت...همان جا بود كه به ذهنم آمد تكه هايي از نامه ات را تايپ كنم بگذارم بالاي يادداشت خودم:

 

                                                             خداي بي تا 

ساعت از پنج گذشته است؛ پنج صبح شنبه؛ آخرين شنبه بهمن ماه هشتاد و چهار. چندوقتي است كه نامه اي به اين شكل ننوشته ام يا بهتر است بگوييم ننوشته ايم. و البته طبيعي است كه ما براي هم كمتر نامه مي نويسيم. تا چندماه گذشته، ساعاتي داشتيم كه به اجبار دوري از هم را تحمل مي كرديم: كلاسهاي دست و پا شكسته ي دانشگاه من و كلاسهاي تو، و انتظار ما پشت درهاي كلاس، گاه فرصت مي شد براي قلم... ولي امروز ما هميشه با هميم و اين فرصت هر فراري را از نگاه هاي طرف مقابل از تو و من مي گيرد و تا نفوذ چشم هست، ديگر اين ادبيات و خطوط به كار نمي آيد. دقايقي پيش نماز خواندم و در انتهايش تنها گفتم: خدايا! هفته ي جديدي را آغاز مي كنيم، كمكمان كن! و همچون هميشه وارد جزييات نشدم كه او قادرتر است و عالم تر از توضيحات و جزييات من... اينجا همه خوابند هنوز و تا بيداري روزمره، البته دقايقي بيش نمانده و البته تا بيداري هميشگي كه خدا داند! خداوند ما را از اين خواب زميني كه به آن گرفتار آمده ايم، بيدار كناد! همچون خوابي كه چندهفته اي است همچون نشئگي شرابي بدمست، آنچنان دربرم گرفته كه از پس هر ساعتي كه مي گذرد ( و يا شايد بهتر باشد بگويم از دست مي دهم) ، خماري اش عذاب مي شود براي خستگي روح من و لطافت روح تو.

بي تا!

در اين هفته ها كه گذرانديم و البته چه پرفراز و نشيب گذرانديم، هزار بار ذهنم را بر حرف پرمغزت خيره كردم كه " تو همين شكيبايي را داري، آن را هم از دست نده. " راست مي گويي بي شك. من هيچ چيز ندارم؛ نه پولي و نه توانايي اي، نه تجربه اي و نه مهارتي، نه ... . نه ... ؛ و اينكه تو را دنبال خود كشانده ام، ناراحتم مي كند... چند هفته اي كه گذرانديم به من فهماند كه براي نگه داشتن تو از هيچ حركتي دريغ نخواهم و نتوانم كرد انگار.

بي تا!

ديشب كه لوازم سفر را مي بستم، سفري كه به اجبار است براي من - از لحاظ شغلي- و به اجبار است براي ما - از لحاظ مالي- ، همين ديشب يا چند روز قبل ترش دانستم كه جدايي كه تو و من، هردو براي نفر مقابل حاضريم به آن تن دهيم، امكان پذير نيست... حال سنگين ديشب كه البته از نوع بدخلقي و بدخويي نبود و تنها دلتنگي يار بود، ندامت سه شنبه و هزار دلتنگي و پشيماني ديگر در هفته هاي گذشته و ماه هاي طي شده، حكايت از اين دارد كه اگر خداي نخواسته روزي ما بر اين فراق تن دهيم، شدني نيست كه نيست! و اين شايد عشقي است كه امروز ديگر كمياب است، ناياب است، و اصلا در نگاه عام، كالاي خاك گرفته ي اسقاطي است و امروز تو و من، نمونه اي از همين را همه جا با خود مي بريم، با اين تفاوت كه عشق ما، نه خاك گرفته است و نه اسقاط كه خوش رنگ و لعاب است هنوز و چون نيك بينديشيم، ارزشش موزه اي است در عصر ماشين و تكنولوژي.

بي تا!

چه زيبا تعبيري بود همان كه -با چشمان خسته و نگران و بي رمق و با صداي دلنشين هميشه ات، همان كه دوست همراهي مي گفت اگر بدترين اشعار دنيا را هم بخواند، آنها را به شاهكار بدل مي سازد- خواندي از انتهاي كتابي از نامه هاي عاشقانه كه هر گره، پيوندي را كه ميان ماست كوتاهتر مي كند تا در نهايت يكي شويم. و من، به آن اضافه ميكنم كه هر ريسماني كه گره اي در ميان داشته باشد، گسستش سخت تر  و بعيدتر است... .

بي تا!

...ميخواهم هر آنچه را كه با هم انديشيده ايم عملي كنيم. مي خواهم كار ثابتي داشته باشم در كنار تو، مي خواهم آرمانهايم باشد و البته فعال و زنده، مي خواهم چهارچرخه اي داشته باشيم هرچند كوچك، از همان نوع كه با آن تمامي عالم را پا خواهيم زد در كنار من و در كنار تو و در كنار هم، مي خواهم همان كودكي را كه مهربان است و چشمان معصوم دارد و جثه اي كوچك، همان كه زبانش مي گيرد و هنوز بزرگ نشده است را در خانه داشته باشم ، مي خواهم هزار بار مفيدتر باشم از امروز كه اينقدر بي سامانم و البته ناراضي از اين بي ساماني، مي خواهم...، مي خواهم...، مي خواهم...، و مي خواهم كه تو همه شب در آغوش من باشي... .

بي تا!

....اسباب سفر را نبسته ام هنوز. تعدادي از لوازم در كنارم بر زمين ريخته ولي زنبيلم هنوز از توشه ي سفر خاليست! و البته چند كار كوچك ديگر تا پيش از آنكه از چهار ديواريم بيرون روم. وقت تنگ شد! و ...

بي تا!

مي دانم جايت در شب هاي سي و سه پل و بلنداي عالي قاپو خاليست. دست ها و پاهايت را ، چشم هايت را ، جسمت را بگذار به كارها برسند؛ دلت را به من بده ، با هم سفر مي كنيم!

   

~  بی تا  ~  شنبه 29 بهمن1384 ~  13:57  ~  

داري مي روي امروز ومن حالم بد است.

 انقدر بد كه حتي نوشتن هم برايم سخت است . كاش مثل خرس هاي قطبي مي شد بخوابم اين هفته ها را... بيدار كه مي شدم از سفرباز گذشته بودي با يك بغل پولكي وگز و...( با صداي گرفته گفتي " اصفهان ، سوهان هم داره") پس با يك بغل پولكي و گز و سوهان از راه می رسیدیو می نشستی در چشم هايم و دوباره نفسي می شدی براي امتداد روزها!

در مدسه ازت خواسته اند كه همراهي شان كني هر سه اردو را... مي خواهند باشي يك هفته در اصفهان با دانش آموزان پايه ي دوم، مي خواهند باشي هفته ي بعد را در يزد با دانش آموزان پايه ي سوم و باز مي خواهند باشي صد البته هفته ي بعد تر را در مشهد با دانش آموزان پايه ي اول كه ديگر دانش آموزان خودت هستند و ....مي خواهند باشي و نمي دانند تمام اين سه هفته ،" هفته هاي خاکستری "  مي شوند كه فرهاد خواند:

"شنبه روز بدي بود روز بي حوصلگي وقت خوبي كه مي شد غزلي تازه بگي /

 ظهر يكشنبه من، جدول نيمه تموم، توي خونه هاش سياه، روي خونه جغد شوم /

 صفحه كهنه يادداشت هاي من گفت دوشنبه روز ميلاد منه اما شعر تو مي گه كه چشم من تو نخ ابره كه بارون بزنه! اخ اگه بارون بزنه! اخ اگه بارون بزنه! /

 غروب سه شنبه خاكستري بود ، همه انگار نوك كوه رفته بودن! به خودم هي زدم از اينجا برو ، اما موش خورده شناسنامه من /

 عصر چهار شنبه ي من! هه! عصر خوشبختي ما! فصل گنديدن من! فصل جون سختي ما! /

 روز پنجشنبه اومد مثل صغايك پير رو نوكش يه چيكه آب گفت به من بگير! بگير!"

و به جمعه اش كه رسيد آنقدر خسته بود و پر بغض كه فقط با صداي خش دار خواند:

" جمعه حرف تازه اي برام نداشت ! هر چي بود خيلييييييييي پيش تر از اين ها گفته بود!"

و ما سوت طنين انداز و خسته اش را كه درامتداد شعر مي زند ، زنگ موبايل هايمان كرده ايم!

....تو در اين سفر ها موبايل هم نداري و ... دو هفته ايست سيم كارتت كار نمي كند.

بي قرار از پله ها رفتیم بالا وارد يكي ديگر از "دفا تر خدمات موبايل " شدیم. آن خانم ندید انگار تب روز هايمان را بي موبايل ، كه با بي تفاوتي و خونسردي گفت:" قسمتي از شبكه مخابرات دچار مشكل شده." و باز ندید ،كسي در چشم هايمان فرياد مي زند:" چه كنيم بي خوابي ها و بي قراري هايمان را بي موبايل؟" خانومه ادامه داد تند تر و بي تفاوت تر:" فقط هم مشكل شما نیست حدود صد نفر ديگر هم كه از اين شبكه سرويس مي گيرند همين مشكل را دارند!" و ديگر جمله ي آخرش ضربه ايست محكم برايمان :" تا آخر هفته صبر كنيد. ممكنه درست شه! اگه نشد بايد بيشتر صبر كنيد معلوم هم نيست تاكي!"

ما با سر گيجه از پله ها پايين آمديم با سرگيجه در پياده رو ها قدم زديم. ...

  • ....و الان آن هفته اي كه آن خانم گفت تمام شده و هفته ديگرشروع شده و موبايت همچنان قطع است و
  • اين هفته ابتدای سفر هاي توست....
  • این هفته ابتدای هفته های خاکستری ماست...
  • این هفته ابتدای...
  • این هفته ابتدای...
  • این هفته ابتدای...
  • این هفته ابتدای...
  • ...
  • ...
  • ...

~  بی تا  ~  شنبه 29 بهمن1384 ~  10:7  ~  

هوا سرد بود نسبتا. ما هم سرد ترمان بود چون برمی گشتیم از کوچه پس کوچه های دربند. رفته بودیم ساعتی مهمان او باشیم که گفته بود:

" اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم"

شلوغ بود ظهیر الدوله . هوا سنگین مان می کرد. تاب نیاوردیم و رفتیم از کنار آن آدم ها اما دلمان ماند کنار آن سنگ سپید که رویش پر از گل و شمع بود ... و اصلا نبود شبیه یکی از روزهای پاییز که رفتیم و فقط چند برگ زرد افتاده بود روی سپیدی آن سنگ  و هیچ کس نبود آن روز چون نه سالمرگش بود نه زاد روزش.

باز هوا تاریک شده بود و فرصت چه بی شرمانه اندک بود برای با هم ماندن ما. نشستیم روی نیمکتی. گفت:"بنویس! حواست به ساعت هم باشه. "

در روان نویس را که باز کردم خندید و گفت:" جوری هم بنویس الان که رفتیم کافی نت ، من بتونم تایپش کنم!!!" خودش خندید. من هم به دنبالش. و آن دوست همراهمان، در پیاده روی شب ها، بلند تر از هر دوی ما خندید. و من مطمئن بودم که او کلی گشته در ذهنش تا این تک جمله را بگوید ...تا کمی فقط کمی بخندیم .

هوا سرد بود نسبتا . ما هم سرد ترمان بود  و روی نیمکتی خالی و نیمه شکسته نشسته بودیم. آن دو آن سوی نیمکت مشغول حرف شدند آرام. من این سمت ،در خلوت لازم بودم. روان نویس و کاغذ هم بود برای نوشتن اولین یادداشت وبلاگ. وبلاگی که روز تولد تو ساختیمش با هم برای اینکه می خواستم بنویسم نامه هایی برای تو . و  برای عریان کردن عشق ...."چرا که عریان کردن عشق، به سوی روشنایی بردن جهان است."

اما....بلند شدم از روی نیمکت.

با نگاه نگران همیشه اش نگاهم کرد:" چی شد؟؟؟ تموم شد؟" و نمی دانم چرا گفتم:" آره! بریم!" و کاغذ سفیدی را که بالایش را خط خطی کرده بودم  فقط ، تا کردم در دست هایم.

............

................

....................

نشستم پشت مانیتور. گفت:" نمی خوای من برات تایپ کنم؟"

گفتم :" نه!"

.....و نوشتم اولین نامه این وبلاگ را که نمی دانم تا کی و کجا ادامه پیدا می کنه ؟ !

دست هایت روی شانه هایم نشست. برگشتم . تمام میز های کافی نت پر بودند. نگاهت کردم. با چشم های مهر بان و همیشه غمگینت گفتی:" دیرت نشه! از ۸ هم گذشته. باید بر گردی!"

 

 

~  بی تا  ~  دوشنبه 24 بهمن1384 ~  20:11  ~